شاید خوشبختی همین باشه...


همین که ،خورشیدکه قصد دوباره بغل کردن آسمون رو میکنه ، چشمایی که هنوزم گرمه خوابه ،از جای گرم و نرمت و خوابای رنگارنگت دل میکنی و خودتو میسپاری به هوای خنک بهاری...


فقط میری و میری و ریه هات رو مهمون خنکی ِ نسیمای بهاری میکنی...


همین که میری رو جدول و آروم آروم قدم برمیداری و به این فک میکنی که هنوزم کیف میده راه رفتن رو همین جدولای بتنی:)


شایدم خوشبختی یعنی همین که موهاتو ببافی و خیره بشی به یکی از شلوغ ترین خیابونای شهر،به رفت و اومد آدما و وایستادن ماشینا پشت چراغ قرمز نگا کنی و به این فک کنی که حالا قدم بعدی برای زندگیت چیه؟


به گمونم به تک تک این ثانیه هایی که با هر بار پلک زدنمون میشه جزئی از گذشتمون ،حالا چه خوب یا بد،فک کنم توو تک تک این ثانیه ها چون شانس زنده بودن و زندگی کردن،افتادن و پا شدن ،گریه کردن و خندیدن،رویا دیدن و کابوس دیدن داریم،پس خوشبختیم...


به گمونم خوشبختی یعنی همین که هنوزم توو جاده ی زندگییم هر چند خسته و گاها لنگ لنگون، همین که توو مسیریم و قدم برمیداریم و میریم جلو،فک کنم همین ِ ...  


منبع : زنانه ترین ناگفته های حواشاید همین باشه...
برچسب ها : همین ,میری ,میکنی ,هنوزم ,خوشبختی ,یعنی همین ,خوشبختی یعنی ,همین باشه